امروز 15 خرداد 88
همه جا رو موج انتخابات گرفته
فرجه هاست : شمارش معکوس روز های آخر کارشناسی(یعنی اگه خدا بخواد دوباره دانشجو می شیم )
بعد 4 سال که دیگه عادت کردی، باید بزاری و بری
نشد تو این وبلاگ دور هم باشیم .البته کوتاهی از من بود.
...
سلام![]()
امروز سه شنبه 29
/05/87 .
سال سوم دانشگاه هم تموم شد . باور کردنش سخته ولی دخترای شیطونی که تا دیروز از سر کول هم بالا می رفتن حالا همه سخت دنبال کار آموزی و پروژه های کارشناسی
شون هستن (البته سخت نه ولی خوب بهش فکر می کنن !)
سال سوم
اولش خیلی سخت بود اینکه دیگه هیچکدوم از بچه ها ی اتاق
پیشم نیستن اینکه یه هو تنها شدم داشت دیوانم می کرد.تازه اگر خوابگاه قبلی مثل
هتل اتاق اتاق بود این یکی دیگه یه خونه بود که همه کارها رو باید خودمون انجام
میدادیم .
ماه رمضان بود هنوز خیلی ها نیومده بودند وقتی رسیدم بچه
های اتاق ما خواب بودند (مثل همیشه )4 تا بودن، هیچ کدوم رو هم نمی شناختم . یکی
از تخت های پایین مونده بود(اون روزا مچ دستم خیلی درد می کرد ) همون رو مرتب کردم و یه ساعتی خوابیدم . بیدار که شدم
فائزه خودمون که اتاق 4 نفره بقلی مونه بجای
خوش آمد به صورت رگباری خبر بد میداد . "اینجا که تخت مرضیه است من براش جا
گرفتم.باید بری تخت بالا . راستی اصلا تو که تو این واحد نیستی اینا(همون 4 تا) اسم
دوستشون(سمیرا) رو جات نوشتن تو یه واحد دیگه ای ..."
دنیا رو
سرم خراب شد مثل بچه یتیما که دنبال یه خونه واسه موندن، یه جا واسه خوابیدن می
گردن. از همه بدم اومده بود . آخه اون لعنتی ها هم (مانی اینا رو میگم) هنوز
نیومده بودن تا برم پیش اونا. تنها کاری که میتونستم بکنم مبارزه بود، نه جام رو
عوض کردم نه اتاق نه واحد. با اون 4 تا هم سعی کردم رابطه حسنه برقرار کنم تا
خونریزی راه نیفته.
خلاصه اینکه فائزه شد همدم ما و کارمون شده بود روزا خرید
رفتن(گاهی هم به یونی سر می زدیم) شبا هم که جلو تلویزیون بساط افطاری پهن می
کردیم بعد هم که سریال ... (چون فقط تلویزیون ما تو کوچه سالم بود به صورتMP3زیر
میز، روی میز، تو راهرو سریال می دیدیم
تازه بعدش هم نقد و بررسی ... )
ولی هیچ وقت اون 4 تا شیمی ها بیرون نمی اومدند. منم اتاق
نمی رفتم . هال شده بود اتاقم. با فائزه خوش می گذروندیم.
تا بالا خره قبول کردند که من هیچ جا نمیرم و اونا هستن که باید
دنبال اتاق باشن . البته من و فائزه هم کم
نگذاشتیم که بشه 4 تایی با هم بمونن آخه خیلی صمیمی بودن.ولی به قول بابایی مون که
همون تابستان هم عروس شده بود"آدم ها همه وسیله اند خداست که باید بخواد ما
دور هم جمع بشیم".آخرش اتاق ما به جای 8 نفره شد 9 نفره (دائم المهمونی) و
سمیرا هم داوطلبانه قرار شد رو زمین بخوابه.
هیچ کدوم از بچه ها راضی نبودن ولی روی مخالفت هم نداشتیم.
کم کم همه اومدن و یه زندگی جدید رو تو یه خونه 16(17) نفره
که 2 اتاق 4 تایی و 1 اتاق 9 تایی داشت شروع کردیم.
اتاق ما من و مرضیه.م و طیبه.ق کامپیوتری ، فتح آبادی و
اسدی هم معدن ، نسترن و افکاری و صدیقه و سمیرا هم که شیمی .
معدنی ها که تا مدت ها با ما هم سفره نشدن و اتاق دوستاشون
می رفتن اما ما که جای دیگه ای رو نداشتیم و اتاق فائزه اینا هم کفاف نمی داد به
زور سفره مون رو به شیمی ها چسبوندیم . آخه دیگه تو هال جامون نمیشد و اصلا اتاق
واسه ما هم بود. من یکی که لجم می گرفت اون 4 تا توی اتاق به اون بزرگی تنها حالشو
ببرن. البته با روی خوش همه این غلطا رو میکردم.![]()
اما اون 2 تا اتاق دیگه، یکیش 4 تا زمین شناسی بودن که هر
چی بگم از خوبی شون کم گفتم . اینو ما بعد ها فهمیدیم آخه اوایل اینقدر رفت و آمد
داشتن که کشته بودن همه رو ،بعدها که زنده شدیم دیدیم خدا خیلی دوستمون داشته .
اون یکی اتاق زیستگاه 3 تا از موجودات IT& COM به همراه یه شیمی بود که از قضا
آشنایی دیرینه داشتیم. بنده خدا ها با ما کاری نداشتن اما ما اتاقی بهشون کار
داشتیم.
راستی ماندانا و سمیه همین 2 تا کوچه بالاتر خونه گرفتن .
اتفاقا یه شب کل بچه های IT&COMرو افطاری دعوت کرد . منم از صبح رفتم کمک(غذا چشون) .
ماه رمضان اون سال هم مثل 2 سال قبل خوب بود .همیشه شبهای
قدر حلواهایی که ماندانا می پخت رو من پخش میکردم ملت فکر میکردن من پختم.
شاید به یمن همون افطاری ها و سحری دور هم بود که بچه های
اتاق اونقدر سریع با هم خوب شدیم و خدا رو شکر خوب موندیم.
آره همون 4 تا شیمی کم کم شدن هم اتاقی های دوست داشتنی .
واحدی که با خوابگاه قبلی قابل مقایسه نبود حتی آشپزخونه و دستشویی شستنش هم توی
صمیمیت بچه ها گم شد. مثل خونه هامون . شدیم مثل یه خانواده .
توی اتاق ما افکاری
اینقدر از همه مون تعریف می کرد اعتماد به
نفس ها همه بالا رفته بود کم کم طوری شد ما ها هم عادت کردیم دنبال خوبی و زیبایی آدما باشیم نه چیز دیگه ای.
البته ما اتاقی با هم، رو قضیه نظافت حساس بودیم. مخصوصا رو
شیفت اتاق فائزه اینا. آخه نوبت ما بعد از اونا بود. یه بار که خوب آشپزخونه رو
نشسته بودن هفته بعدش همگی ریختیم جلو اتاقشون که دوباره باید شما بشورین. سر آشغال بردن هم که
آسی شون کرده بودیم .یه بار این آخریها من داشتم پشت سرشون تو اتاق داد و بیداد می
کردم که چرا آشغال نمیبرن. نسترن رو هم شیر کرده بودم بره دم اتاقشون . نگو در
تمام این مدت جهانگیرشون تو هال داشت درس می خوند... جالب اینجاست که من و طیبه و
مرضیه نصف روز اتاق اوناییم. قند و لیوان و قاشق و ...اتاق ما هم از اتاق اونا تأمین میشه. واسه همینه که می گم
رو نظافت حساسیم.![]()
یه اتفاقاتی هم افتاد که باعث شد بهتر هم رو بشناسیم و قدر
همدیگه رو بدونیم.
هیچ وقت یادم نمی ره پاییز امسال من از مانی تو کلاس سرما
خوردم. تب ولرزی کردم تاریخی با نسترن رفتیم دکتر . اون روزا بچه های اتاق و حتی
واحدمون طوری هوام رو داشتن که من از تعجب زود خوب شدم. سوپ ،شلغم .نسترن اون شب تا
دیر وقت نخوابید و من رو پاشویه کرد.
خلاصه پشت بند ما صدیقه سرما خورد به همون شکل بلکم بدتر .
شب یلدا بود. تو بساط خرید همه هندونه بود و تو بساط ما شلغم و سبزی سوپ. به جای
تخمه شکستن سبزی پاک می کردیم و به جای بزن و بکوب بالا سر صدیقه سر در گم مونده
بودیم چه کنیم . (البته خوشی هم کردیم ولی از گلومون پایین نرفت) .![]()
با چه بدبختی صدیقه خوب شد و بعد نسترن سرما خورد. جلو روی
هممون تو گوشی به مامانش میگه اینا سوپ
بدمزه به من میدن بخورم چرا نمی آی پیش من ! سمیرا همه تلاشش رو با همه کمبود امکانات کرده
بود. ما که هیچی بچه های واحد مونده بودن این
کی خوب میشه ... .
خدا رو شکر خوب شد.
ادامه مطلب یه وقت دیگهبه نام خدا
امروز از صبح که تلویزیون رو روشن کردم شبکه خبر داشت اعلام می کرد که ایران به عنوان 11 امین کشور می خواد اولین موشک خودش رو هوا کنه. به صورت زنده هم داشتن پخش می کردن. من سر خوش هم چسبیده بودم به تلویزیون به خیال اینکه الان می خوان هواش کنن. بعد گفتن وزیر مملکت می خواد صحبت کنه اما آخه چقدر؟ اینا خانوادگی دوربین رو ببینن دیگه ول کن نیستن. اینقدر حرف کم آورده بود که از سیل و زلزله می گفت. طاقتم تموم شد رفتم سر درس خوندنم. دیگه گولشون رو نمی خورم. تا آخر نزدیک های ساعت 3 بعد از ظهر بود که خواهرم داد زد گفت عصمت فرستادنش هوا. بعد هم صدای الله اکبر از تلویزیون بلند شد. یه هو خندم گرفت ملت رو از صبح الاف کرده بودن، می دونی یاد چی افتادم؟
یادش به خیر، اون موقع ها خوابگاه هفت تیر بودیم اتاق 107 . داشتیم برای امتحان های ترم درس می خوندیم. سالن مطالعه بلوک 2 رو قرق کرده بودیم، من و ماندانا و نجمه وفروغ و ...جمع بودیم.
خیر سرمون درس می خوندیم اما مگه می گذاشتن !
روزقبلش همه رو از سالن کشیده بودن بیرون که حالا که رییس جمهور اومده اینجا بهش نامه بدیم که یه فکری واسه ما و خوابگاه نیمه ساخته مون بکنه (آخه قرار بود بریزنمون بیرون).
صبح اون روز خانم نوروزی با عجله اومد اتاقمون گفت: "بچه ها اتاقتون رو مرتب کنید، آماده باشید که رییس جمهور می خواد بیاد خوابگاه اگه خواست اتاق ها رو ببینه می یاریمش اینجا. "
چنان جوّی مارو گرفت اول صبحی که اگر رئیس جمهور اونجا بود ذوق مرگ میشد.
بنده خدا خانم غلامی و شریعتی مستخدم های خوابگاه چقدر زحمت می کشیدن. یادم می یاد خانم غلامی گیر داده بود به لباس های رو بند حیاط پشتی که اینها رو جمع کنین زشته. آخه واسه ما نبود.![]()
می گفت بگیرین یه جا قایمش کنین رو بند نباشه تا رئیس جمهور بیاد وبره.
از خودمون بگم چه تیپ هایی زده بودیم با چادررنگی. همه مانتو شلوارهامون رو از همون موقع پوشیدیم. چه اتاقی تمیز کردیم با اون همه درسی که ریخته بود رو سرمون.
اما از رئیس جمهور خبری نشد که نشد ما هم کتاب ها رو زدیم زیر بغلمون رفتیم سالن مطالعه.
ساعت نزدیک های همون 3 بعد از ظهر بود، همه رو کتابها چرت می زدن، یه هو بلندگو اعلام کرد که بچه های اتاق 102 آماده باشن.![]()
من و ماندانا مثل فنر از جا پریدیم نمی دونم کدوممون جیغ زد ولی کل بچه های سالن رنگشون پریده بود. چنان از در زدیم بیرون که انگار زلزله اومده. کل حیاط روهم تا اتاقمون دویدیم که قبل ازرئیس جمهور برسیم اتاق.
چه ذوقی کرده بودیم خدایا. بعد هم همچین در اتاقمون رو کوبیدیم و پریدیم تو که الان یادم می یاد خجالت می کشم. آخه نسیم و سمیه خواب بودن.
خوب می شد گفت دلیلمون موجه بود (رئیس جمهوووووووووووور) تازه تعجب کرده بودیم که چرا اونا نشنیدن و آماده نیستند.
وقتی خواستیم براشون توضیح بدیم ماجرا عوض شد.![]()
خود من گردن شکسته وقتی با هیجان تمام حرف خانم نوروزی رو تکرار می کردم انگار آب یخ ریختن روم. هنوز نفس نفس می زدیم اینقدر دویده بودیم. من نمی دونم واقعا من ومانی چطور دو تایی با هم 102 رو 107 شنیدیم؟؟ شاید اینقدر از صبح بهمون گفته بودن آماده باشین قاطی کرده بودیم.![]()
محبوبه اینقدر زد تو سرمون که دیگه اگه رئیس جمهور با گل وشیرینی هم می اومد، راش نمیدادیم تو اتاق. بنده خدا سمیه و نسیم عجب خواب بعد از ظهری!
سلام
امروز می خوام از جمعی بگم که دیگه کنار هم نیستند
از نجمه و فروغ ، از محبوبه، از ماندانا و سمیه و خودم و زینب عزیزم که بارش رو از همون ترم 2 بسته بود چون میدونست تو اتاق ما، نه میتونه درس بخونه نه بخوابه نه جون سالم به در ببره
راستی دو سال گذشت .مسئولین خوابگاه هم مثل خیلی های دیگه از ترس اینکه مبادا خیرشون به ما برسه طبق وعده اولیه ورودی های 84و 83 رو ریختن بیرون . ولی چون خوابگاه خیلی بیشتر از جمعیت سوگلی های 86 جا داشت به قید مثلا قرعه، به 80 نفر از 84 ها خوابگاه دادن که کاش نمی دادن .
بعد از کلی به در و دیوار زدن ،نامه به رئیس جمهوری عزیز و جلسه با مشاورین وزارت و گرفتن قول بودجه و ساخت خوابگاه نیمه کاره ...آخرش هممون رو به بیان واضح تر اسکل کردن .
رفتیم سر خونه اول چه روز بدی بود.فرداش امتحان مدیریت داشتیم یا شاید هم پس فرداش ![]()
در اوج امیدواری با مخ فرستادنمون تو دیوار . من از صبح روز قرعه کشی هی پشت هم 19 تا بسم ا... می فرستادم که خوابگاه بمون بدن . دادن ولی فقط به من و محبوبه . جالب اینجاست که گفتن همون شب اسامی هم اتاقی هاتون رو بدید .زینب اینا سر گذر (جلوی پله های همکف ) نشسته بودن دنبال 2 تا هم اتاقی دیگه .من نمیخواستم برم تو اتاقشون چون ...خوب ما این ترم هم اتاق آرومی داشتیم هم تمیز ولی بر عکس اتاق اونا ... راستش به خاطر همین موضوع می خواستم حتما با محبوبه باشم که تمیزی و سکوت ادامه داشته باشه ولی آخه محبوبه هم ...![]()
اگر زینب اینا آخر تونستن سر گذر هم اتاقی هاشون رو پیدا کنن من حتی نتوستم مثل یه آدم بزرگ برای خودم تصمیم بگیرم .شده بودم مثل یه بچه که از خونه دارن می برنش . توی لاین بلند زده بودم زیر گریه. با اینکه من و مانی تو این ترم ... نمیدونم چی بگم راستش بعد از سفر مشهد یه مدتی طول کشید تا دوباره رابطه مون خوب بشه (که البته برای من به اندازه یه عمر گذشت.)ولی با این حال توی کل بچه ها تنها کسی بود که بهش خیلی عادت کرده بودم همه چی رو به اون می گفتم. درد دل هام رو بعد از اون کسی نبود که بخوام بهش بگم یعنی روم نمیشد من اینجور وقتها کم رو می شم مثل موقعی که به محبوبه گفتم با هم اتاق بشیم .
شاید فکر کردم بعد از مانی و سمیه، آخرین بازمانده ی 107 می تونه همدم خوبی باشه اما با اینکه من ومحبوبه هیچ مشکلی با هم نداشتیم ولی یه موقع هایی مشکل نداشتن به معنای تایید رفتار های طرف مقابل نیست . یه موقع هایی ترجیح میدی ساکت باشی به جای اینکه ... .
تصمیم خودم رو گرفتم ولی خیلی دیر . آخه نمیخواستم روزهای آخر دور هم بودنمون خراب بشه .من محبوبه رو دوست داشتم .می دونستم که حتما می خواد با من باشه .به قول خودش سر قفلی من شده بود ولی من می ترسیدم .همش خودم رو جای فروغ و ماندانا می گذاشتم یا حتی سمیه و زینب .
و بعد هم تنهایی رو به بند دوستی ترجیح دادم ولی دیر خیلی دیر .
روزهای آخر همونطور که فکر می کردم بد شد. محبوبه بعد از آخرین امتحانش ،بدون امین و به تنهایی با اولین قطار رفت . توی تلخی اون روز ها نسیم بی گناه هم با ما شریک بود حتی توی خداحافظی تلخی که با سکوت تموم شد نه با خنده یا حتی گریه . شاید هممون بغضی رو حمل می کردیم که گرد دو سال باهم بودن رو روی چشم های خیس مون نشونده بود .
ماندانا و سمیه شکر خدا تونستن یه خونه خوب نزدیکای خوابگاه اجاره کنن .
فروغ و نجمه هم دنبال هم خونه می گشتن ولی فروغ دنبال خوابگاه هم بود آخر نفهمیدم چی کار کردن .من هم با مقدسی و طیبه هم اتاقی شدم بقیه هم اتاقی هام رو هم اصلا نمی شناسم . زیاد برام مهم نیست .
بقیه حرفا باشه واسه بعد...
یا حق.
هی روزگار .![]()
پارسال درست همین موقع ها بود که زدیم زینب رو نفله کردیم .
اون موقع ترم 2 بودیم و جوون . هر روز یه بساطی داشتیم ماندانا و زینب تا یه بلایی سر هم نمی آوردن ول کن نبودن. یه بار تو بالکن با بالش افتاده بود به جون زینب تا آخر شیشه عینکش شکست. البته مشکل از جفتشون بود .![]()
هر وقت آب سرد نداشتیم ماندانا با قوطی خالی تو بالکن می ایستاد و هر بنده خدایی که طبقه چهارم کار داشت، مآمور میکرد که برامون سر راهش آب بیاره( درست مثل ننه بزرگ ها) بعد هم قوطی رو می انداخت پایین. البته بعد از یه مدت دیگه همه شناخته بودنمون و رو نمی دادن .یه موقع هایی هم قرعه کشی می کردیم ولی بیشتر واسه چایی دم کردن بود .با وجود همه این ترفند ها واسه یه قلب آب، آخرش هم سر یه خل بازی قوطی آب خالی میشد روسرمون یا شاید هم تو یقه لباسمون .![]()
دوران بین امتحانا بود . بچه ها از صبح قاطی کرده بودن به حدی که من هم تو اتاق دوام نیاورده بودم و رفته بودم سالن مطالعه درس بخونم.
ساعت طرفهای 8 شب بود ماندانا با ظرف آب تو لاین دنبال زینب می کنه و آب رو که می ریزه روش جفتشون سر می خورن یکی میره تو دیوار یکی هم میره زیر در آشپز خانه و روی پاش گیر می کنه به آهن زیر در و خون وخون ریزی .
مثل همیشه صدای جیغ وخنده شون با هم شنیده می شد .من هم همینطور که فحش میدادم راه افتادم جنازه هاشون رو جمع کنم . زینب پاش رو گرفته بود چیزی ندیدم .رفتم سراغ مانی که دست به کمر رو زمین ولو شده بود .
بچه های لاین جمع شدن ."وای داره خون می آد "،"اه حالم بد شد "،"یکی دستمال بیاره خیلی خون میآد ".به خودم که اومدم دیدم بله اوضاع زینب مون خرابه .
محبوبه اون موقع تازه از بیرون اومده بود قرار شد اون ببردش بیمارستان . من هم کمک کردم تا ببریمش پایین کل 4 طبقه رو زینب گریه می کرد و من می خندیدم آخه این بچه گریه کردنش هم مثل آدم نبود (فکر می کردم داره ادا در می یاره ).
پایین که رفتیم با اسرار والتماس خانم نوروزی رو راضی کردیم تا من هم با هاشون برم آخه هرمریض فقط یه همراه می تونست داشته باشه. زینب کلی آه وناله کرد که نمی تونم راه برم باید دو نفر دستام رو بگیرن ،تا بالاخره راضی شد البته اولش که اصلا قبول نمیکرد پاش زخمی شده آخه ما روش رو تا جایی که باند داشتیم پیچونده بودیم، دیگه چیزی معلوم نمی شد .
محبوبه زودتر آژانس رو خبر کرده بود و هی جیغ میزد که ما هم بریم . یه مریض میخواستیم ببریم دکتر کل خوابگاه رو گذاشته بودیم رو سرمون . فکر کن بعد از کلی فیلم بازی کردن واسه نوروزی من دست زینب رو ول کرده بودم خودم می دویدم اون هم پشت سرمن می دوید که به ماشین برسیم .(خانم نوروزی پشت پنجره هاج و واج مونده بود .)![]()
یادمه تو آژانس ،رادیو درباره جوانان و دانشگاه و ازدواج حرف میزد ،کلی خندیدیم.
بعد از معاینه اجباری آقای دکتر،بردنش اتاق عمل (بیشتر شبیه اتاق عمل بود تا خودش باشه )ما هم به زور می خواستیم بریم تو ولی بیرونمون کردن .
بگذریم از کثیفی بیمارستان و مگسهای اتاق عمل و دانشجو های پرستاری که هیچی بلد نبودن .
بعد از عمل هم من رفتم یه ویلچر از یه جا دزدیدم و به زور سوارش کردم .فکر کنم 3-4 تا بخیه خورده بود . پرستاره مونده بود که اخه 4 تا بخیه که ویلچر نمی خواد ولی من کوتاه نمی اومدم .
محبوبه هم رفته بود دنبال تسویه حساب بیمارستان .بعد از نیم ساعت رفتیم پیش بچه دیدیم هنوز سیستم شون بالا نیومده .
اون شب من اینقدر تو بیمارستان خندیدم که همه بهمون شک کرده بودن . کاش اون روزها دوباره برمی گشت .
وقتی برگشتیم همه می اومدن ملاقاتی زینب . ما هم دنبال دمپایی می گشتیم تا فرداش بره دانشگاه .نجمه می گفت کارتن برداریم با کش ببندیم به پاش،خوب آخه دمپایی به اون گشادی تو خوابگاه دختران از کجا می آوردیم .![]()
سرمون شلوغه یعنی اینکه خوابمون زیاد شده (امان از دسته این بهار)
پس تا تابستون هم باید صبر کرد و بعد ...
به اندازه یه دنیا حرف تو دلم مونده ![]()
گل در برو می در کف و معشوقه به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
یادم می آد توی اولین نظرات وبلاگ دوستی نوشته بود امیدوارم افسردگی خوابگاه سراغ شما نیاد من اون موقع با خودم فکر کردم هرگز امکان نداره جمعی که ما داریم هیچ وقت افسرده نمی شه .![]()
نه که الان افسرده شده باشیم فقط اینکه ماندانا طبق گفته خودش دیگه نمی تونه رو پاهاش بایسته .محبوبه هم که این اواخر پوچ گرا شده بود می رفت تو لاین دراز می کشید حرف هم تو گوشش نمی رفت .سمیه هم که اوضاع همچین خوبی ... می تونیم دعا کنیم به اون مرحله نرسه چون در این صورت همه رو زیر رگبار می گیره .از خودم هم که چی بگم تازگی ها دیگه هیچ چیز جالبی برای نوشتن ندارم اصلا همه چی درد ناکه .این ترم روزا ترجمه می کردیم شب ها تایپ .از خندیدن های بیخودی مون کم نشده یعنی تا ماندانا هست که مسخره کنه و من هم هستم تا مسخره بشم ما خنده کم نمی آریم ولی دل خوش سیری چند؟دبی و کیش و نان حلال و...![]()
یه اتفاقاتی هم افتاد که ما 4 نفره شدیم خوب حداقل من دیگه زیر کمدم آشپز خانه نیست تا بوی پیازگندیده تو دوران فرجه همه جا رو بر داره ولی یه مسائلی هم هست که نمی شه گفت .تو فال ماه خوندم که خودت رو بگذار جای طرف مقابل از خود خواهی هات کم کن و...
وقتی کسی رو هر روز می بینی و با این حال دلت براش تنگ می شه .وقتی دلت برای کسی تنگ میشه و با این حال به تو سلام نمی کنه وقتی بهت سلام نکنه ولی تو منتظر جواب سلامت بمونی ؟به مانی گفتم من هیچ وقت کسی رو به این خاطر سرزنش نمی کنم ازش بدم نمی آد، ازش متنفر نمیشم ولی الان خسته تر از این حرفام نمی دونم هنوز هم رو حرفم هستم یا نه ؟؟؟؟؟؟ ![]()
عاقبت یک روز
می گریزم از فسون دیده تردید
می تراوم همچو عطری از گل رنگین رو یا ها
می روم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید ![]()
سلام ![]()
![]()
بعد از یه چند ماهی جون کندن تازه وقت کردم تصمیم بگیرم که این طفل معصوم رو آپ کنم .
ترم خیلی سختی بود هنوز هم نتیجه نهایی نیومده ولی هر چی بود گذشت .![]()
شاید هم یکی از عامل های سخت تر شدنش ..یتی بود که ما (من ،ماندانا و سمیه )این ترم بهش تن در دادیم .تازه قرار بود محبوبه رو هم با خودمون ببریم خدانخواست همه با هم مشروط بشیم .![]()
داشتم می گفتم اتاق ما جلوی سایت خوابگاه ست . اون موقع فکر می کردیم بهترین موقعیت رو برای مسئول سایت شدن داریم ولی حالا بعد از یه ترم فهمیدیم که خیلی ...هستیم (... همان انواع فحش می باشد که ما در اتاق از هم دریغ نمی کنیم ). ![]()
مسئول سایت می بایست در ساعت های کاری اش (که تقریبا شبی 2 ساعت بود)در سایت حضور داشته و مراقب سیستم ها باشد و به بچه ها هم کمک کند ولی خدایی این آخری رو سرپرست به ما نگفته بود .
با این حال تنها کاری که ما در سایت انجام می دادیم آموزش word و گذاشتن ویرگول و... بود و علاوه بر آن گذاشتن یک پسورد 20 رقمی که ناسا هم برای سیستم هاش نمی ذاره و در نتیجه به کارهای مسئول سایت تایپ پسورد هم اضافه شد . :
19528969156107403
تولد مانی 5.19 تولد محبوب ذلیل مرده 9.28 تولد سمیه جان جانی 9.6 تولد می6.15و در نهایت شماره اتاق107 و403 همه تو کف این بودن که ما چطور این شماره رو حفظ کردیم .هر چی باشه تایپ پسورد کلاسش بیشتر از گذاشتن ویرگول هسته . ![]()
به همین سبب ما کم کم از رفتن به سایت خود داری کردیم یعنی هیچ چیز جذابی نبود که به خاطرش بریم سایت فقط بعضی اوقات وجدان کاری یا همان حلال حرومی و یه موقع هایی هم خانم جلالی
باعث می شد ما سری به سایت بزنیم .یه موقع هایی هم بچه ها پاشنه در اتاق رو می کندن تا آخر یکی مون می رفت سایت. همینه که میگم اتاق ما بدترین موقعیت رو داشت وگرنه بچه ها دم به دقیقه در اتاق ما نبودن و خودشون یه جوری مشکلشون رو حل می کردن .خلاصه طوری شد که هر شب مسئولین سایت بلوک یک یا از سرپرستی پیج می شدن یا خود سرپرستی می اومد ماندانا رو دعوا می کرد از سر سفره می بردش سایت آخه هر وقت اونا می اومدن نوبت ماندانا بود نه این که من و سمیه هم فحش نخورده باشیم ولی حداقل شام مون یخ نمی شد .
دو تا کیبورد هم ناقص کردیم (ما نه، بچه ها) همین هم حسن نیت خانم ها رو نسبت به ما افزایش داد اینقدر زدن تو سرمون که می خواستیم وام بگیریم خسارت سایت رو بدیم. ![]()
نتیجه اخلاقی اینکه کار دانشجویی به ما نیومده ![]()
سلام![]()
اگر چه الان خیلی دلتنگم و عصبانی و خسته و دلخور…(از دست این امتحان آمار
و بچه های …وهم دوری ماندینی عزیزم
)
تو یه غروب بی تر بیت و دلگیر و تنها .ولی می خوام از یه روز خوب و خوشحال بنویسم . درسته که اینجا شب های خوابگاهه ولی این شاهکار در دانشگاه رخ داد .یعنی اول من و ماندانا تو اتاق نقشه رو ریختیم ،تو دانشگاه عملیش کردیم یا به عبارت دقیق تر در مقر انجمن علمی.![]()
بگذریم ،از وقتی سرور خودم قاطی انجمنی ها شد ( یعنی یه سری ها گولی شدن و به هم اتاقی ما رای دادن و یه سری دیگه هم که کلا مادر زاد نداشتن و رای دادن یکی شون خودم ) گیر یه پیچ و دو پیچ و سه پیچ …که هر وقت من انجمن هستم شما هام باید بیاین من تنها نباشم وما هم گفتیم چشم و اون روز فرا رسیر .
سر ظهر بود و وقت ناهار، باید می رفتیم دانشگاه. خیلی هم هوس چای کرده بودیم ولی وقت نداشتیم اینجا بود که فسفر سوزوندیم و دست به کار شدیم .زنبیل رو بر داشتیم (راستش رو بخواین یه پاکت بود )و گذاشتیم وسط و وسایل یه بزم حسابی رو جمع کردیم :فلاسک (یا فلاکس)چای (به به)، لیوان پلاستیکی های اتاق (هر بار که ایران پیما بمون میداد جمع می کردیم واسه جهیزیه بچه ولی خوب مجبور شدیم
)ودیگه قند و از همه مهمتر چادر رنگی واسه نماینده انجمن و البته دمپایی که پاهاش داغ نکنه تو کفش و به سوی دانشگاه…![]()
پایین که منتظر سرویس دانشگاه بو.دیم مانی یادش اومد کارت غذا ش رو نیاورده حالا بدو …بدو .طبقه چهارم . (ای خدا ) من همیشه البت تا قبل از این که بیایم همکف مطمئن بودم که آخر در راه علم و دانش و البته سرویس جان خودم رو تو این پله ها از دست میدم .![]()
سرویس اومد ولی ماندینی نه. خیلی حال گیری میشد کلی زنبیل بسته بودیم تا سرویس بعدی هم که دیگه به جایی نمی رسیدیم .در سرویس رو گرفته بودم ...آقا نرو الان میآد ...![]()
و این ماندینی بود که می دوید ...![]()
ای وای چرا کفش نداره ؟پا برهنه ست ؟ نه دمپایی پا کرده..
تازه کفش هاش رو هم زده بود زیر بغلش می دوید (از دست این پله ها )مرده بودم از خنده .
گفتم خوب کاری کردی اینا رو هم بذار تو زنبیل ببریم.
اینجا بود که من و البته خیلی های دیگر به کاربرد های متنوع و فراوان چادر پی بردیم (نکته اخلاقی)خدایی کی روش میشد اون زنبیل رو ببره دانشگاه. داد می زد توش چادر رنگی و دمپایی و فلاسکه.من اون موقع (بهار 85)تازه چادری شده بودم کلی با خودم و خودش حال کردم (اگر چه از کتف و کول افتادم) .
تو سلف که بودیم بچه ها فهمیدن می خوایم چی کار کنیم ، قرار شد همگی جمع شیم تو انجمن ...
بعد از ناهار ، مقر انجمن علمی :![]()
خانم خانم وارد شدیم زنبیل رو گذاشتیم وسط ، عزیزم این چادر رو بگیر سرت کن به زور چادر رو می خواستم سرش کنم .مانی هم بساط چای رو پهن کرد و دمپایی ها رو در آوردیم ...نماینده انجمن طفلی فقط حرص آبرو ش رو می خورد ولی خدایی از انجمن های اطراف اومدن پیشمون چای خوردن (البت بر و بچ خودمون بودن ) حیف که نمی شد در رو بست ... آ خر هم همین کار دستمون داد .آقای ش انجمن وارد می شوند ... بله خوب ...من لیوان چایی رو گرفته بودم پشتم (مد یو نی اگر فکر کنی لیوان ها رو دید یا شایدم فلاسک رو ).
یه نیگا انداخت و آخ جلسه داشتین ببخشید مزاحم شدم و رفت.(خدا واسه مامان باباش نگهش داره ).![]()
ما هم با کمال آرامش چایی مون رو خوردیم و بساط رو همون جا ول کردیم رفتیم سر کلاس .
دو ساعت بعد که اومدیم بر داریمشون در باز نمیشد های ددم ... وای ددم اگه فردا آقایون بیان دمپایی ها رو ...چادر رو ...![]()
پروژه بستنی مگنوم
جمعه بعد از ظهر بود که من و سمیه و بعد هم ماندانا با یه کوله بار عظیم اومدیم خوابگاه.اتاق پر خاک بود ![]()
محبوبه زود تر اومده بود ولی از فروغ هیچ خبری نداشتیم
روز اول و دوم مهر صبح ها دانشگاه بعد از ظهر ها هم اتاق تمیز میکردیم و وسایل رو می چیدیم. تو این دو روزه شوخی شوخی می گفتیم فروغ عروس شده که هیچ خبری از ما نمی گیره ولی دیروز بعد از ظهر یه فکر پلید اومد تو کله این محبوبه از خدا بی خبر . ![]()
گفت بیاین شایع کنیم فروغ نامزد کرده (با یه پسر سال بالایی مکانیک تو دانشگاه خودمون ) اتفاقا فروغ اینا یه فامیل با همین شرایط تو دانشگاه داشتن .
قرار شد منبع خبر رو هم بگیم یکی از همکلاسی های دوران دبیرستان فروغ بوده که تو خوابگاهمون هست و اتفاقا اون هم هنوز نیومده (همه چی خوبه خوبه )![]()
با تمام قوا و جدیت تمام دست به کار شدیم تا فروغ باشه دیگه دیر نیاد.![]()
البته دیشب فهمیدیم که بنده خدا بلیط گیرش نیومده ولی اولا دیگه دیر شده بود چون بچه های لاین همه فهمیده بودن دوما به ما ربطی نداره می خواست زودتر به فکر بلیط باشه.
ماشالا سرعت انتقال تو این دختر ها بد جوری بالاست .
هنوز یه ساعت از این فکر پلید نگذشته کلی پروژه جلو رفته بود. تازه از اتاق هم بیرون نرفته بودیم .هر کس می اومد تو بهش می گفتیم.
ولی الهه اینا نباید می فهمیدن چون اونا با فروغ تو تابستان رابطه داشتن .باور نمیکردن تازه به عقلمون هم شک می کردن که چنین حرفهایی میزنیم آخه اصلا به گروه خونی فروغ نمی یاد الان عروسی کنه اونم بی خبر .![]()
امروز صبح من و ماندانا با بدبختی از خواب پا شدیم خیر سرمون رفتیم سر کلاس زبان تخصصی استاد نیومد.دختر های کلاس اغلب بودن یکی از بچه های خوابگاه که طی همون انتقالات سریع فهمیده بود گفت خبر دارین فروغ عروسی کرده !!!!
وای من یخ کردم
خدا شاهده من از همون اول با این فکر مخالف بودم .همه چی زیر سر محبوبه هست تازه خودش هم تنهایی فیلم بازی میکنه ما سه تا که تا بخواهیم حرف بزنیم سریع نیشمون باز میشه خلاصه ماندانا قضیه رو جمع کرد و برای بچه های کلاس توضیح کامل داد . من یکی که شکه شده بودم لب باز نکردم (خدایا بچه های دانشگاه هم فهمیدن.) خدیجه همون موقع براش اس م اس زد ما هم سریع در رفتیم تا بچه ها گیر ندن وهی قسم بدن و چه می دونم با زبون روزه چه غلطا که نمیکنیم
محبوبه هی دلداریمون میده که خیالتون راحت اینا از مبطلات روزه نیست ادامه بدین.
فروغ جان هر چی دیر تر بیای بیشتر پخش میشه پس چرا نمیای ؟
فکر کنم این جوری که پیش میره تا فردا پسر ها هم بفهممن (همه بگین ذورو)
بعد از پروژه بستنی زعفرونی که در اون من و ماندانا و سمیه با همکاری محبوبه به پایان رسوندیمش این دومین پروژه این گروه است .![]()
(خدا به خیر کنه )
قراره وقتی اومد یه انگشتر دستش کنیم تو دانشگاه دورش بدیم ...
نمیدونم وقتی فروغ بیاد باهامون میخواد چی کار کنه ولی در هر حال با خیل عظیمی از دوست وآشنا طرفه که همه ازش شیرینی عروسی می خوان .![]()
بلکه چیزی است که به یاد می آوریم
تا روایتش کنیم ![]()
![]()
گابریل گارسیا مارکز
سلام امروزمي خوام يه اعترافي كنم در مورد ...![]()
البته فكر كنم الان ديگه بچه هاي لاين فهميدن موقعي كه در اتاق ما قفل بود و چراغا خاموش گاهي هم ناچارا روشن ،توش چه خبر بوده ؟ اون صداها واسه درس خوندن نبود .
اول از انار شروع شد يه كاسه انار دون كرده و پنج نفر و شايد يه لاين .
نفري سه قاشق بيشتر به خودمون نميرسيد اگر يكي مي اومد تو اتاق ديگه فاتحه ... بايد به سه دونه راضي ميشديم .نه اينكه خودشون بخوان ما رو مون نميشد تنها بخوريم .![]()
هفته هاي اول مهر بود همديگر رو خيلي نمي شناختيم ولي كلي با هم حال كرديم وقتي در رو قفل كرديم و تو تاريكي انار خورديم همه موافق بوديم غير از فروغ كه اون موقع تو اتاق نبود و ما براش انار نگه داشتيم .
گذشت و هندونه اومد به بازار ،كلي راه تا داخل شهر و بعد هم يه هندونه بزرگ و پياده روي و آخ كمرم مامان ، 4 طبقه ،كمك ...
به قول ماندانا آخر ما يه دل سير هندونه نمي خوريم ديديم اينطوري نمي شه افتاديم تو كار در قفل كردن . هر كسي هم در ميزد جواب نمي داديم .
يه شب خيلي گرسنه شده بوديم و دوباره فروغ نبود . چيزي تو يخچال نداشتيم جز هندونه و پنير اي جان ...![]()
سفره رو پهن كرديم (نه اول در رو قفل كرديم )آخ كه اين شكم چه مي كنه با آدم. نمي دونين كه چه ذوقي كرده بوديم وقتي اين هندونه رو سميه مي بريد ما مي خورديم تموم هم نمي شد .خلاصه اينقدرسر خوردن خنديديم از دست خودمون و اين كارهامون كه آخر اين هندونه كار دستمون داد پريد تو گلوي زينب. حال بيا سرفه مي كرد ...سرخ بنفش سياه مرد
آب بده من پريدم آب از يخچال آوردم ماندانا هم يه ليوان برداشت تو اون تاريكي (چراغ مطالعه روشن كرد ه بوديم )ديدم تا نصفه ليوان تفاله چاي بود . حالا من مرده بودم از خنده مگه دستم مي اومد آب بريزم ماندانا مي گفت بريز ديگه خفه شد ، من ريختم مگه زينب ميخورد مي گفت ليوان تميز بدين نامردا .![]()
نه بخور الان مي ميري ليوانم كجا بود د بخور ، خورد ولي افاقه نكرد .
جيغ داد در رو وا كن (در خراب اتاق ما هميشه در مواقع حساس گير ميكنه)بالاخره رفت بيرون الهي بميرم ... ماهم زود سفره رو جمع كرديم تا قضيه لو نره .
و اين كار تبديل به يك سنت ديرينه در اتاق ما شد .
يه بار هم دوره امتحانا به بهانه درس خوندن در رو قفل كرديم . هي بچه ها در ميزدن ما مي گفتيم ميخوا هيم درس بخونيم مگه باورشون ميشد ما و درس خوندن .
آخر باز كرديم. اومد تو (بنده خدا كارمون داشت) بوي هندونه كل اتاق رو بر داشته بود . سيني هندونه رو زير تخت قايم كرده بوديم اگر جلوتر مي اومد مي ديدش آبرومون ميرفت.![]()
احساس ميكردم گوش هام دراز شده ولي ديگه پوست كلفت تر از اين حرفا شده بوديم .
شايد قول بديم كه ديگه اين ترم تكرار نشه آخه اومديم همكف ![]()
خدايا اين هندونه رو از ما نگير
الهي آمين
(هندونه كنايه از روز هاي خوش و دوست هاي خوب و هم لايني هاي دوست داشتني و...)
همه چي از اون شبي شروع شد كه زينب اون خواب ترسناكش رو براي ما تعريف كرد . حالا كي! ساعت 1 نصف شب .
ما همه تو تخت هامون و چراغها خاموش ، خانم داره با تمام جزئيات بيرون اومدن دوست خدابيامرزش رو از قبر به طور عملي تشريح ميكنه .ما هي اصرار ميكرديم كه بس كنه اما زهي تصور باطل زهي خيال محال .![]()
خلاصه بعد از كلي جيغ و داد بچه ها پا شدن لامپ رو روشن كردن و با بالش افتاديم به جونش .
يه هو در وا شد و سرپرستي اومد تو .
بله خوب برقا روشن ، همه بالشها رو نشونه رفته بوديم ، جيغ بنفش هم كه ميزديم.(اولين اخطار و خيلي هم مؤثر )فكر ميكرديم ديگه بمون خوابگاه نميدن، ترم صفري بوديم ديگه.![]()
حالا هر چي بگو خانم ما خواب بوديم ،چراغا خاموش بود جان شما ، اما ...![]()
اصلي ترين مشكل ما اين بود كه كارهامون خيلي سر و صدا داشت .![]()
از اون به بعد بود كه زينب فهميد كه من ترسوم يا در واقع از اون ميترسم ولي من تمام مدت دارم انكار ميكنم .![]()
اصلا مي دونين چيه به خودش هم گفتم ،وقتي موهاش رو مي ريزه روي صورتش ميشه خود خود اون دختره تو جن گير1 (وقتي جن زده شده بود )خدايي همون رو زنده جلوتون ببينين كه ميخواد خفه تون كنه ، نمي ترسين ؟![]()
بعد ها فهميد كه سهيلا 404 هم ازش مي ترسه .روز به روز بيشتر به استعداد هاش پي مي برد سيستم صوتي تصويري بود. گاهي مي نشستيم دور هم ببينيم كي ميتونه مثل زينب صداي جن ها رودر بياره .
چشمها گرد ،يه لبخند مليح طوري كه دندان ها تماما ديده شود . يه بار تو اتوبوس رو يه پسر بچه امتحان كردم نزديك بود گريه اش در بياد .![]()
تخت من بالا بود وقتي كه زينب هم مي اومد بالا ديگه خواب نداشتم مي اومد بالا سرم مي نشست برام فيلم ترسناك تعريف ميكرد .با عصمت جون شروع مي شد و با جيغ وداد من و وساطت بچه ها تموم ميشد. ![]()
اما بعد ها ديگه نه من از اون مي ترسيدم نه اون با اين چيز ها سرگرم ميشد گرچه بيكار هم نبوديم.
راستي زينب براي ترم جديد ديگه تو اتاق ما نيست( فرار كرده) ولي به خواست خدا نتونست زياد دور بره .همين اتاق پشتي . به جاي زينب هم محبوبه مياد كه البته اون از ترم پيش 24 ساعته تو اتاق ما بود ولي هر چي ما ميگفتيم نه ظرف مي شست نه جارو ميكرد چون فقط اسمش تو اتاق ما نبود ( ولي اين ترم ديگه اوضاع فرق مي كنه محبوبه جون ) ![]()
اتاق ما يه اتاق پنج نفره ست البته باچهار تا تخت وكمد (از مرحمت آقايون)
خودم (عصمت) ![]()
ماندانا از بندر گزه و بادي گارد اتاق
فروغ نيشابورييه و خيلي با معرفت
سميه همشهريه خودمه يه كرجي(تعريف نباشه) ،...
و اما زينب از يكي يدونه هاي...مشهد.
مهر 84 بود كه ما در اتاق 403 گرد هم آمديم و يه زندگي جديد رو شروع كرديم.
اوايل خيلي بچه هاي خوب وآرومي بوديم اما حالا ...(چه مي دوني شايد چشممون زدن) .
بگذريم اتاق ما در طبقه چهارم بلوك بود با چشم اندازي عالي. ولي پنجاه واندي پله رو بايد بالا وپايين مي رفتـيم تا مثلا به خونمـون زنگ بزنيم ،غـذا بگـيريم
تلويزيون ببينيم و... به خاطرهمين همه تلاشمون رو ميكرديم تا ببرمون همكف.
از قضا اتاق جلويي مون هم خيلي شلوغ بود خلاصه طوري شده بود كه همه بچه- هاي لاين پايه ي شلوغ كردن شده بودن (توي هر لاين هشت تا اتاق است) تصور بكنين وقتي كه هر هشت تا اتاق با هم بخوان جشن بگيرن،40 نفر!!!
به اين ترتيب هرروزصبح خانم سرپرست كه ازخواب پاميشد اول ازهمه ميكروفن رو روشن ميكرد و ميگفت : لاين چپ طبقه 4 سكوت را رعايت فرماييد، اتاقهاي 403 (ما) و 404 (روبرويي ها) .
ما هم مثل يك ترم اولي خوب گوش مي كرديم و ساكت مي شديم!!! يه چند باري اخطار كتبي و شفاهي و اخطار از جانب سرپرست كل دريافت كرديم ولي همه چيز خوب پيش ميرفت تا اينكه براي شروع ترم 2 كه آمديم ديديم كه اتاق هاي 404 و 402 (پشتي مون) رو به خاطر جريمه شلوغ بودن بردن همكف تا هم بچه هاي لاين رو جدا كنن وهم اونا زير نظر سرپرستي باشن.
راستش رو بخواين بد جور خورد تو حالمون مخصوصا من و ماندانا كه ديگه طاقت اون پله ها رو نداشتيم و ميخواستيم اتاق ما رو هم عوض كنند.
هر چند كه ما هم خيلي شلوغ كرده بوديم ولي اين درسي شد براي ترم بعد تا طوري شلوغ كنيم كه خوب به چشم بياييم كه البته نتيجه داد،اگرچه همه اتاقهاي طبقه 4 رو بردن همكف ولي ما درست جلوي سرپرستي رفتيم(خوب اين خيلي خوبه).حالاجالب اينجاست كه اتاق ما و404 و 402 دوباره كنار هم جمع شديم اما اين بار كنار سرپرستي.
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنين نيز نخواهد ماند.
روباه ساكت شد و مدت زيادي به شازده كوچولو نگاه كرد .
آخر گفت:
-بي زحمت... مرا اهلي كن!
شازده كوچولو گفت: خيلي دلم ميخواهد، ولي زياد وقت ندارم.من بايد دوستاني پيدا كنم و خيلي چيزها هست كه بايد بشناسم.
روباه گفت : هيچ چيـزي را تا اهـلي نكنند نمي توان شنـاخت. آ دمهـا ديگر وقت شنـاختن هيچ چيـز را ندا رند.آنها چيزهاي ساخته و پرداخته از دكان مي خرند ،اما چون كاسبي نيست كه دوست بفروشد آدمها بي دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن!
...