تبليغاتX
من و شبهای خوابگاه

به نام خدا

امروز از صبح که تلویزیون رو روشن کردم شبکه خبر داشت اعلام می کرد که ایران به عنوان 11 امین کشور می خواد اولین موشک خودش رو هوا کنه. به صورت زنده هم داشتن پخش می کردن. من سر خوش هم چسبیده بودم به تلویزیون به خیال اینکه الان می خوان هواش کنن. بعد گفتن وزیر مملکت می خواد صحبت کنه اما آخه چقدر؟ اینا خانوادگی دوربین رو ببینن دیگه ول کن نیستن. اینقدر حرف کم آورده بود که از سیل و زلزله می گفت. طاقتم تموم شد رفتم سر درس خوندنم. دیگه گولشون رو نمی خورم. تا آخر نزدیک های ساعت 3 بعد از ظهر بود که خواهرم داد زد گفت عصمت فرستادنش هوا. بعد هم صدای الله اکبر از تلویزیون بلند شد. یه هو خندم گرفت ملت رو از صبح الاف کرده بودن، می دونی یاد چی افتادم؟ 

  یادش به خیر، اون موقع ها خوابگاه هفت تیر بودیم اتاق 107 . داشتیم برای امتحان های ترم درس می خوندیم. سالن مطالعه بلوک 2 رو قرق کرده بودیم، من و ماندانا و نجمه وفروغ و ...جمع بودیم. 

 خیر سرمون درس می خوندیم اما مگه می گذاشتن !

 روزقبلش همه رو از سالن کشیده بودن بیرون که حالا که رییس جمهور اومده اینجا بهش نامه بدیم که یه فکری واسه ما و خوابگاه نیمه ساخته مون بکنه (آخه قرار بود بریزنمون بیرون).

صبح اون روز خانم نوروزی با عجله اومد اتاقمون گفت: "بچه ها اتاقتون رو مرتب کنید، آماده باشید که رییس جمهور می خواد بیاد خوابگاه اگه خواست اتاق ها رو ببینه می یاریمش اینجا. "

چنان جوّی مارو گرفت اول صبحی که اگر رئیس جمهور اونجا بود ذوق مرگ میشد. بنده خدا خانم غلامی و شریعتی مستخدم های خوابگاه چقدر زحمت می کشیدن. یادم می یاد خانم غلامی گیر داده بود به لباس های رو بند حیاط پشتی که اینها رو جمع کنین زشته. آخه واسه ما نبود.

 می گفت بگیرین یه جا قایمش کنین رو بند نباشه تا رئیس جمهور بیاد وبره.

از خودمون بگم چه تیپ هایی زده بودیم  با چادررنگی. همه مانتو شلوارهامون رو از همون موقع پوشیدیم. چه اتاقی تمیز کردیم با اون همه درسی که ریخته بود رو سرمون.

اما از رئیس جمهور خبری نشد که نشد ما هم کتاب ها رو زدیم زیر بغلمون رفتیم سالن مطالعه.

ساعت نزدیک های همون 3 بعد از ظهر بود، همه رو کتابها چرت می زدن، یه هو بلندگو اعلام کرد که بچه های اتاق 102 آماده باشن.

من و ماندانا مثل فنر از جا پریدیم نمی دونم کدوممون جیغ زد ولی کل بچه های سالن رنگشون پریده بود. چنان از در زدیم بیرون که انگار زلزله اومده. کل حیاط روهم  تا اتاقمون دویدیم که قبل ازرئیس جمهور برسیم اتاق.

چه ذوقی کرده بودیم خدایا. بعد هم همچین در اتاقمون رو کوبیدیم و پریدیم تو که الان یادم می یاد خجالت می کشم. آخه نسیم و سمیه خواب بودن. خوب می شد گفت دلیلمون موجه بود (رئیس جمهوووووووووووور) تازه تعجب کرده بودیم که چرا اونا نشنیدن و آماده نیستند.

وقتی خواستیم براشون توضیح بدیم ماجرا عوض شد.

خود من گردن شکسته وقتی با هیجان تمام حرف خانم نوروزی رو تکرار می کردم انگار آب یخ ریختن روم. هنوز نفس نفس می زدیم اینقدر دویده بودیم. من نمی دونم واقعا من ومانی چطور دو تایی با هم 102 رو 107 شنیدیم؟؟ شاید اینقدر از صبح بهمون گفته بودن آماده باشین قاطی کرده بودیم.

محبوبه اینقدر زد تو سرمون که دیگه اگه رئیس جمهور با گل وشیرینی هم می اومد، راش نمیدادیم  تو اتاق. بنده خدا سمیه و نسیم  عجب خواب بعد از ظهری!   

                                                                                                   

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط عصمت |